ابزار Ùx85تØxadرÙx83 زÛx8cباسازÛx8c Ùx88بÙx84اگ
صبح را بی خبران،مژده به دیدار کنید
دل به دلدار سپارید ومرا یار کنید
این همه نغمه که خواندید،مرا
قصه ی دیدارکنید
زین طلوع و به تماشایِ ِحیات
عشق ِ ما را ،همه هوشیار کنید
عاقلان ،پرده به اسرار کنید
زین مسیحا نفسی باز به تکرار کنید
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 514
بانویِ من
ای در حریرِ
درد خفته
ای، خسته از تبعیض وتحقیر
بانویِ من
ای اعتراضِ سرخ یک فریاد
اندوهِ بی پایانِ فریاد
بر پیکرت زخمی،زبیداد
بانویِ مهر وآیه عشق
بر قلبِ تو ،جاری همه اندیشه ی عشق،
آرامش از چشمان تو
پیغام دارد
از گردش چرخ فلک ،در دست گویی جام دارد
گر چه تو را بانویِ من
بر دفتر مشقِ تعصب دار کردند
اندیشه ات را
بی محابا بر سر بازار کردند
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 525
به عشق قسم ،
وبه آغاز حیات،
که بی تو زیستن را هرگز نتوان،
به پرواز سوگند
وبه پروانه ها پیوند،
که در نگاه تو رازیست،زامتداد جاده های بی پایان
به تمنا فریاد
و
به آواز پر قوی سبکبال قسم
که تو
آن
حجم سپیدی
همه آوای بهاری
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 506
تاریخ ،سوگوار نسلی خواهد بود،
که از تبار تعصب وجهالت،
پای در عرصه ی حیات نهادند و طاعونی سخت،
اندیشه هایشان را به مسلخ نادانی کشاند،
تاریخ ،خواهد گریست
بر مرگ خرد،
در پشت دروازه های نادانی
ای آینده مبهم
مرا فرا خوانده ایی
از نشیب درد
که درد را،با من آشناییست، دیرینه
نمیخواهم ماندن،در سراب مذهب را
که بی ایمان بودن، بی دین
میتوان انسان بود وبه حکم بودن،،زندگی را معنای مهر آموخت ،مهرتان افزون
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...قلم هارا شکستند
به جرم گفتن یک واژه از عشق
ببین اندیشه را باتیر بستند،
واز تبعید فرزندان در بند،
حصاری سخت ،بر اندیشه بستند
حقیقت را ،به مسلخ دار میزد،
خشونت را ،به سطر خاطراتم جار میزد،
اهورایم ،قلم بشکست ودل بشکست واندیشه فرو ریخت
ودر سوگ سیاووش های گریان ،صدای راستین آزادی فرو ریخت
زمین سخت وهوا سردوزمستان،سخت بیداد،وزین بیداد گرها، سخت فریاد
مرا اندیشه ام در بند ضحاک،
وطن را کاوه ایی از جنس افلاک،
هوا اکنده از شلاق بیداد،
نفس ها حبس در سینه ،بسی داد
نفس ها را به مسلخ دار میزد
وآزادی چنین فریاد میزد
خرد در بند اهریمن گرفتار ونادانی ،جهالت،
سوار اسب اندیشه چه بیدار،
چنان می تازد از بند،
امیدی نیست
خرد در احتضار لحظه های پوچ آخر،
برای گفتن نام عدالت دار میشد
اهورایم!!!!زمین سرد است،
هوا آلوده از نیرنگ
وچشمانم بدون رنگ
صدای کودکی خفته زقعر قبر میاد
صدای مادری با ضجه های درد میاید
زمین اینجا بسی آلوده از پیکار ونیرنگ،
ومردانی،به جرم گفتن فریاد یک رنگ
نوشتن از حقیقتهای در بند
به سلولی چنین ،باریک ودلتنگ
نگاهی عاشقانه جان سپردند
به آهی
نگاهی
آیه های عشق خواندند
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...