
قلم هارا شکستند به جرم گفتن یک واژه از عشق ببین اندیشه را باتیر بستند، واز تبعید فرزندان در بند، حصاری سخت ،بر اندیشه بستند حقیقت را ،به مسلخ دار میزد، خشونت را ،به سطر خاطراتم جار میزد، اهورایم ،قلم بشکست ودل بشکست واندیشه فرو ریخت ودر سوگ سیاووش های گریان ،صدای راستین آزادی فرو ریخت زمین سخت وهوا سردوزمستان،سخت بیداد،وزین بیداد گرها، سخت فریاد مرا اندیشه ام در بند ضحاک، وطن را کاوه ایی از جنس افلاک، هوا اکنده از شلاق بیداد، نفس ها حبس در س...
ادامه مطلب
یکی بود ویکی هست ویکی همیشه خواهد بود در فراسوی خواستن ها،روزمرگی ها،،، در آنسوی رکودها وسکوت ها دیده ایی آن شب تار را ؟؟؟ آن سکوت ناهموار را؟؟؟؟؟ آن بغض تب دار را؟؟؟؟؟ اندیشه هایی خفته ،با تفکراتی قالبی از جنس نا امیدی ،ترس،جهل وخرافات وچند قدم مانده به صبح هم نفس با شبنم ها هم صدای باران دهکدیست که صبح را روشنی را طلوع را قدر مینهند آنجا در سکوت رعب آور تاریکی اندیشه را به م...
ادامه مطلب