به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

موضوعات وب

آرشیو مطالب

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

به نام خدایی ،که از عشق انسان سرشت،،خدایی که با مهربانی حدیث خوش زندگی را نوشت،،،،به نام خدایی که در دل محبت نهاد ،خدایی که از عشق در ما سخاوت نهاد

نویسنده : لیلی بازدید : 227 تاريخ : شنبه 2 اسفند 1393 ساعت: 7:49
برچسب‌ها :

صبح را بی خبران،مژده به دیدار کنید 

دل به دلدار سپارید ومرا یار کنید

این همه نغمه که خواندید،مرا 

 قصه ی دیدارکنید

 

زین طلوع و به تماشایِ ِحیات

عشق ِ ما را ،همه هوشیار کنید

 

عاقلان ،پرده به اسرار کنید

زین مسیحا نفسی باز به تکرار کنید

نویسنده : لیلی بازدید : 87 تاريخ : شنبه 3 بهمن 1394 ساعت: 16:30
برچسب‌ها :

بانویِ من

ای در حریرِ

درد خفته

ای، خسته از  تبعیض وتحقیر

بانویِ من

ای اعتراضِ سرخ یک فریاد

اندوهِ بی پایانِ فریاد

بر پیکرت زخمی،زبیداد

بانویِ مهر وآیه عشق

بر قلبِ تو ،جاری همه اندیشه ی عشق،

آرامش از چشمان تو 

پیغام دارد

از گردش چرخ فلک ،در دست گویی جام دارد 

گر چه تو را بانویِ من 

بر دفتر مشقِ تعصب دار کردند 

اندیشه ات را

بی محابا بر سر بازار کردند 

 

 

 

نویسنده : لیلی بازدید : 76 تاريخ : جمعه 2 بهمن 1394 ساعت: 9:33
برچسب‌ها :

به عشق قسم ،

وبه آغاز حیات،

که بی تو زیستن را هرگز نتوان،

به پرواز سوگند 

وبه پروانه ها پیوند،

که در نگاه تو رازیست،زامتداد جاده های بی پایان

به تمنا فریاد 

و

به آواز پر قوی‌‌‌ سبکبال قسم

که تو 

آن

حجم سپیدی

همه آوای بهاری

نویسنده : لیلی بازدید : 69 تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 ساعت: 14:35
برچسب‌ها :

تاریخ ،سوگوار نسلی خواهد بود،

که از تبار تعصب وجهالت،

پای در عرصه ی حیات نهادند و طاعونی سخت،

اندیشه هایشان را به مسلخ نادانی کشاند،

تاریخ ،خواهد گریست

بر مرگ خرد،

در پشت دروازه های نادانی

ای آینده مبهم

مرا فرا خوانده ایی  

از نشیب درد

که درد را،با من آشناییست، دیرینه

نمیخواهم ماندن،در سراب مذهب را

که بی ایمان بودن، بی دین 

میتوان انسان بود وبه حکم بودن،،زندگی را معنای مهر آموخت  ،مهرتان افزون

نویسنده : لیلی بازدید : 88 تاريخ : يکشنبه 27 دی 1394 ساعت: 19:28

قلم هارا شکستند

به جرم گفتن یک واژه از عشق

ببین اندیشه را باتیر بستند،

واز تبعید فرزندان در بند،

حصاری سخت ،بر اندیشه بستند

 

حقیقت را ،به مسلخ دار میزد،

خشونت را ،به سطر خاطراتم جار میزد،

اهورایم ،قلم بشکست ودل بشکست  واندیشه فرو ریخت

ودر سوگ سیاووش های گریان ،صدای راستین آزادی فرو ریخت

زمین سخت وهوا سردوزمستان،سخت بیداد،وزین بیداد گرها، سخت فریاد

مرا اندیشه ام در بند ضحاک،

وطن را کاوه ایی از جنس افلاک،

هوا اکنده از شلاق بیداد،

نفس ها حبس در سینه ،بسی داد

نفس ها را به مسلخ دار میزد

وآزادی چنین فریاد میزد

خرد در بند اهریمن گرفتار  ونادانی ،جهالت،

سوار اسب اندیشه چه بیدار،

چنان می تازد از بند،

امیدی نیست 

خرد در احتضار لحظه های پوچ آخر،

برای گفتن نام عدالت دار میشد

 

اهورایم!!!!زمین سرد است،

هوا آلوده از نیرنگ

وچشمانم بدون رنگ

 

 

صدای کودکی  خفته زقعر قبر میاد

صدای مادری با ضجه های درد میاید

 

زمین اینجا بسی آلوده از پیکار ونیرنگ،

ومردانی،به جرم گفتن‌ فریاد یک رنگ

نوشتن از حقیقتهای در بند

به سلولی چنین ،باریک ودلتنگ

نگاهی عاشقانه جان سپردند  

به آهی

نگاهی

آیه های عشق خواندند

نویسنده : لیلی بازدید : 76 تاريخ : يکشنبه 27 دی 1394 ساعت: 19:18

یکی بود ویکی هست ویکی همیشه خواهد بود

 

در فراسوی خواستن ها،روزمرگی ها،،،

در آنسوی رکودها وسکوت ها

 

دیده ایی آن شب تار را ؟؟؟

آن سکوت ناهموار را؟؟؟؟؟

آن بغض تب دار را؟؟؟؟؟

 

اندیشه هایی خفته ،با تفکراتی قالبی از جنس نا امیدی ،ترس،جهل وخرافات

 

وچند قدم مانده به صبح

 

هم نفس با شبنم ها 

 

هم صدای باران

 

دهکدیست

که صبح را روشنی را طلوع را قدر مینهند

آنجا در سکوت رعب آور تاریکی 

اندیشه را به مسلخ نمیکشند

 

آنجا شرافت وکرامت انسان بودن را ،هر بامداد ،با هر طلوعی،به تاراج باد نمیسپارند

 

واما اینجا 

در خیمه گاه شب

 

ما مانده ایم

با دنیایی از جهالتهای بی انتها

 

 

چونان غرق در دنیای مجازی شده ایم

که حقیقت را واقعیت را 

 

دیر زمانی ،پشت پرچین

تزویر ودروغ 

به فراموشی سپردیم

 

ما بردگان خاموشی هستیم که از همنشینی با اینترنت وگوشی همیشه همراهمان

 

آزادی میطلبیم 

آن هم آزادی بی قید شرط ،،

در پناه سرابی غم انگیز

 

ما را چه شده است ؟؟؟

در پیچ وخم کدامین کوچه ی سردرگمی جا مانده ایم؟؟؟؟

که اینگونه پریشان حال ،در دنیای مجازی ،دردهایی را تایپ میکنیم ،بی هیچ امیدی از درمان

 

وخنده های نمادین را نمایش میدهیم 

بی هیچ لبخندی از سر شوق

 

در عصر علم وتکنولوژی وصنعت

سهم ما درگوشه ی عزلت ونادانی 

تعصب بر اندیشه هایست ،که سالهاست منسوخ شده اند ،به حکم آزادی

 

 

سهم ما از دنیای پیرامون 

 

ساختن جهانی از درد ورنج نیست 

 

سهم ما تایپ اندیشه های متروک ومنسوخ اربابی هست که جهان را به بیداد وویرانگری فرا میخواند

 

سهم ما دیگر ساختن نیست ،،باختن است 

 

واینجا در این غربتکده ی مجازی هم 

ما را اندیشه ی پرواز نیست

 

اینجا ،مجازی آزادی را تجربه میکنیم

 

مجازی زنده ایم

وباز هم حقیقت را در مسلخ نادانی 

به قربانی کشانده ایم

 

وباز هم صدای پای 

چکمه پوشان تزویر وریا 

وباز هم صدای خفته در گلو 

می آیند  ،،تا این اندک آزادی مجازی را هم از ما دریغ دارند 

ما تشنگان آزادی هستیم واینجا ما را امید پیروزی نیست 

 

واینبار آزادی اگر به کوی اسیران قدم نهادی بندهای اسارت را برایمان باز نکن 

اینبار جهالتمان را به بند بکش

که سخت آزرده ایم

 

امان از آن همه اسارتهای در بند جهالت

ما را از کودکی ،چون اسیرانی در بند ،،

در پشت ابرهای خفقان وتاریکی ،به بند شب کشیده اند وخورشید را ،نور را، طلوع را نخواهیم دید 

اندیشه های پاک را در کنج پستوی خانه ،پنهان کرده اند

 

 

خدایا!!!!!مسیحا نفسی میخواهم برای نجات

برای رستگاری

برای طلوع

 

دم عیسایی،،،

برای شفا ی مغزهایمان 

برای ظهور فکرهای ناب

نفخه ی صوری برای بیداری

فریادی ،برای آزادی

 

ودانایی وتوانایی برای آغاز گری

 

من خود آغاز گر ثانیه های رهایی هستم

 

نویسنده : لیلی بازدید : 107 تاريخ : سه شنبه 31 شهريور 1394 ساعت: 2:22

من از شهر غربت،من از راه دور آمدم

سوار سپیدی،که از کوه طور آمدم  

 

من از قاب اندیشه ،با فکر ناب آمدم

برای شکفتن ،ببین با شتاب آمدم  

 

من از یک عبوری ،پر از خاطره آمدم

 

صبوری ،که از کوله باری پر از حادثه آمدم

 

از آن سوی دریا فراسوی یاد آمدم       

برای رهایی،رسیدن،چو باد آمدم     

 

 

مرا همسفر ،بی تو اینجا پناهی نبود    

دگر باره ،بی تو مرا تکیه گاهی نبود   

 

 

من از مرز غربت گذشتم ،برای دعا آمدم

وزان بیقراری ،برایت ،رهای رها آمدم   

نویسنده : لیلی بازدید : 127 تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 ساعت: 12:10
برچسب‌ها : غربت عشق همسفر,

مینویسم با قلم آغاز را

مینوازم با دلم این سازرا

 

با صدایی آشنا از کوی دوست

میسرایم با تو من یک راز را

 

ای تمنا،از تو آن اندیشه ها

مینویسم ،یک نفس پرواز را

 

زین جهانی اینچنین  آشفته حال

کس نمی یابد ،چرا احوال آن غمازرا

 

حال ما را جز خدا آرام نیست

 

یارب این دل را ،بخوان آغاز را

 

همسفر ،با ما تلاوت کن دعا

 

شاهدا !با ما بخوان هم راز را

 

 

گر چه با ما زندگی را ،لحظه ایست

لحظه را دریاب ،جانا ناز را

 

نویسنده : لیلی بازدید : 310 تاريخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 ساعت: 2:31
برچسب‌ها : خدا عشق راز,

میدانم،که تا آسمانی شدن راهی نیست

ونیک ،میدانم که راه آسمان باز است

 

میدانم آسمان را،در هایست ،به بیکران اجابت

ومرا گره هایست،نا گشوده

بغض هایست،فرو خورده

عقده ها یست،فرو خفته,

وحرفهایست،نا گفته

گر چه را ه آسمان ،بسوی دیدگانم باز است

مرا چشمانیست ،سخت بارانی  از عشق

که مرا با اشک ،پیوندیست دیرینه

 

مگر نه آنکه ،زلال اشک را راهیست بسوی ملکوت

ودل های شکسته را بهاییست به وسعت ،آبی آرام آسمان ها

خدایا!من مسافر وادی حیرتم

عمریست،،که مرا خوانده ایی،

دستم را گرفته ایی

مبادا رهایم کنی

 

خدایا !!!مرا بصیرتی بخش تا راه را بیابم،،من از انتهای شب گریزانم

 

مرا نیلوفرانه دریاب!!تا از مرداب وجود ،اندیشه ایی بر خیزد،برای رهایی ،برای گشودن،برای گشایش

 

مهربانم!بی مهربان نگاهت در ظلمت شب،

مرا روشنایی، به سوی رفتن نخواهد بود 

مرا صبوری بخش،تا با نیایش عشق،

معراج تواضع را ،به تماشا بنشینم 

من چله نشین وادی حیرتم

مرا به روشنا راهیست ،،بس دشوار

 

نویسنده : لیلی بازدید : 158 تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت: 19:43
برچسب‌ها : خدا عشق نیایش,